زين العابدين شيروانى
79
بستان السياحه ( فارسي )
فقير قيام و اقدام مىنمود آخرالامر به رخصت فقير به وطن رفته بر وفق تقدير تاهّل اختيار نموده و چند كاه به ترفيه احوال فقرا و درويشان مشغول بود و در حدود سنه هزار و دويست و سى هجرى بيمار كشت و چون اجل متحتم بود لهذا داعى حق را اجابت كرده از جهان فانى بعالم جاودانى دركذشت رحمة اللّه عليه الحق شخصى بود بكمالات انسانى و فضائل نفسانى و محامد اخلاق و مراسم اشفاق معروف و به صفت مروّت و فتوّت و محبّت و صداقت و شجاعت موصوف و در آن مدّت كه بخدمات فقير مشغول بود در اكثر اوقات طريق استرضاى خاطر فقير مىنمود و سخنان خوب و كلمات مرغوب بيان مىكرد و حقايق بلند و دقايق ارجمند مىآورد از سخنان معرفت بنيان اوست كه هركس بار محنت و الم زحمت نكشد و بادهء محبّت از جام ملامت نچشد از عالم طريقت دور و از قرب معرفت مهجور است از نهال فقراء او را ثمرى و از حال درويشى وى را خبرى نيست ديكر كفت من علم توحيد را از فنّ رمل و اعداد فراكرفتم چه كه نوبتى نقاط طرح نموده استخراج شانزده خانهء رمل كرده و از هر شكلى از اشكال آن احكام فراوان و خوّاص بىپايان مشاهده نمودم و در پايان آن چون انديشه كردم ديدم كه نقطه اوّل در جاى خويش است و بر احوال او تغيير و تبديل راه نيافته و ذات و صفات نقطه را خلل نيامده و از جائى بجاى ديكر ارتحال و انتقال نكرده ازين نكته معلوم شد نظم و فى كلّ شيء له آية * تدلّ على انّه واحد و ديكر كفت اكرچه واحد داخل در عدد نيست باعتبار عدم صدور از حاصلضرب آن بعلّت واحديت ليكن پدر اعداد است و هر عددى قبول صورت تعداد از آن مادة المواد مىنمايد هو الظّاهر و الباطن و ابتداء دايرهء ابتث و ابجد بهآنست و انتهاى اينان به شكل هندسه صورت آنكه عالم انسانست هو الاوّل و الآخر و چون ادراك اين معانى هركس را مقدور نيست و بمضمون آيهء أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً احدى از آن معذور نيست لهذا فرموده فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ * در بيان بيّنات و زبر حرف ملفوظ اوّل هر حرف را زبر كويند و حروف ملفوظ بعد از او را بيّنه نامند مانند الف كه زير او يك است و بيّنه او صد و ده بعد و لا إِلهَ إِلَّا هُوَ * كه اشاره به وحدت حقيقى و اسم اعظم ذاتى است و هراسم كه بعد واو باشد اسم اعظم صفتى است مثل على ( ع ) كه كمالات جلاليّه و جماليه در او منجليست و هر چيزى كه بعدد وى باشد اسم اعظم فعلى است خواه بىواسطه مثل نمك كه صورت هيچيك از ممكنات بىاو مطبوع نيست و مادّهء اكسير اعظم و حجر مكرّم است بيت از رُوى حساب چون نمك نام عليست * زانروى قسم خورند مردم به نمك و خواه بهواسطه چنان كه نمك ملحست و ملح بعدد حكيم و فى القرآن الكريم إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ پس در على اسم اعظم ذاتى و صفتى و فعلى هر سه جمعست بيت صفتهاى خدائى جمله با اوست * ولى كفتن نمىشايد خدا اوست و بعضى از عدم تفكّر از اينجا پى باتحاد و حلول برند و اين طايفه به همه مذهب كافرند بيت حلول و اتّحاد اينجا محالست * كه در وحدت دوئى عين ضلالست تخلقوا باخلاق اللّه و اتّصفوا بصفات اللّه در كار است و اين حديث قدسى زبانزد اهل روزكار انّ العبد ليتقرّب الىّ بالنّوافل حتّى احببته فاذا احببته كنت سمعه الّذى يسمع به و بصره الّذى يبصر به و لسانه الّذى ينطق به و يده الّذى يبطش به و رجله الّذى يمشى به و انا اقول كن فيكون و هو يقول له كن فيكون و السّلام على من اتّبع الهدى ذكر اشرف از ديار مازندران و اشرف بلاد طبرستان بوده و ملوك صفويّه خصوص شاه عبّاس ماضى عمارات نيكو و نارنجستان چون مينو بنا نموده بمرور ايّام اكثر آنها خراب شده كويند هنوز بعضى از عمارات و باغات او باقى است آن بلده در يكمنزلى شهر آمل واقع و اطرافش جنكل متراكم است ذكر اشرفآباد نام قريهء چند است در فارس و عراق و نواحى ملك رى چندان قابل نيست كه بقيد قلم آيد ذكر اصفهان در اصل اسپهان بود عربان معرّب نمودهاند مؤلّف معجم البلاد كفته الاسپهان اسم مشتق من الجنديّة و ذلك انّ لفظ اسپهان اذا اراد الى اسمه بالفارسيّة كان اسپاهان وى جمع اسپاه